‏نمایش پست‌ها با برچسب آوای یک اندیشه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آوای یک اندیشه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

این کلماتِ بی کلام!...


(توجه****: شما با یک مقاله تخصصی روبرو نیستید...!)


بازی با کلمات را دوست دارم. پیدا کردن ریشه بعضی از کلمه ها را، البته با عقل ناقص خودم و با استدلال های ضعیفم! اینجور قصه بافتن ها را دوست دارم. گاهی اوقات فکر می کنم به اینکه چرا کنار هم گذاشتن چند حرف خاص یک معنای خاص را به وجود می آورد. به عنوان مثال دلیل اینکه ل+ی+ل+ا می شود لیلا چیست! و چرا به اول تأثیر شراب و مستی می گویند لیلا؟ چه بار خاصی در این کلمه با آن معنا می توان پیدا کرد؟ این اول تأثیر شراب و مستی چه حسی است، زیباست، تلخ است، تهوع آور است؟ نظامی از گذاشتن نام لیلی بر معشوقه مجنون هدف خاصی داشته؟ نداشته؟

بازی با کلمات را دوست دارم! کنار هم ردیف کردن چندین کلمه با گذاشتن چند حرف ربط یا چند حرکت و ساختن یک عبارت که شاید نامأنوس باشد ولی انتقال بدهد حس تو را... باز هم به عنوان مثال:
حسِ گذرِ باد بر پوست گردنم
می لرزاندم
به افقِ تاریکِ سرد و نمناک می نگرم
تو نیستی
صورتم خیس از شرجی و اشک
موهای سمج و مواجِ مرا به خود می خواند...

شاید دلیل اینکه این همه به حرف ها، کلمه ها و جمله ها فکر می کنم این باشد که کنار هم گذاشتن اینها همیشه احساس مرا منتقل کرده اند، گاهی مرا از یک حس آزار دهنده رهانده اند و گاهی شادیهایم را منتقل کرده اند... هر چه بوده تأثیر زیادی در زندگیم داشته و دارند...

درد ساخته شدن یک کلمه و بعد از آن یک جمله و دست آخر یک نوشته، حالا هر نوع نوشته ای!، گاهی بیشتر از رنج متولد شدن یک کودک از درون توست. اگر درد زاییدن را چشیده باشید - اگر - می توانید تصور کنید که درد این یکی چقدر می تواند وحشتناک باشد. اگر آن یکی جسمت را در هم می شکند که تو از پوست و خون خود موجودی را به این دنیای خسته ی بی روحِ سختِ لطیف و رنگارنگ بیاوری، این یکی روحت را می فشارد و در هم می شکند!... اما در کل، نتیجه برای زاینده، یکی است! خستگیِ لرزان و چسبنده و شیرینی که دلچسبی آن شاید با نظرات متفاوت و فراوان گاه بیش و گاه کم شود!






۱۳۸۸ خرداد ۶, چهارشنبه

رهایی 1

رها شده ام، میان باید ها و نبایدهایم گم شده ام و رها. رها از این قصه و آن قصه، این بایست و آن نبایست... می خواهم از این سقوط های همیشگی رها شوم. تصمیم گرفتم، قدم گذاشتم و محکم ایستاده ام. طوفان باید که مرا حرکت دهد. طوفانی سهمگین که بی اراده ی من، مرا از جا بکند و در خود بپیچد و ببرد. طوفانی که مرا به آخر خط ببرد
رها شده ام در تمام دل واپسیهایم. کسی را ندارم این روزها. هیچ کس را. هیچ کس. این تنهایی انگار دارد مرا زلال می کند و شکننده. زلالی را دوست دارم اما شکستن... نه! وقتی می گویم کسی را ندارم حرفم از تنهایی جسمم نیست... روحم تنهاست. دلم اگر آغوش می خواهد، یک آغوش واقعی می خواهد. آغوشی که حل شوم در آن.
پوست سرانگشتانم نازک شده اند، و حساس برای لمس گرمای یک بودن واقعی...
دلم گرمای حضور دخترم را فریاد می کند!